اوه اوه...
چه گرد و غباری گرفته اینجا!
چند وقته که نبودم؟
حدود هشت ماه شده که نیومدم اینجا...
دلم برای فضای ... نه نه، این روزا هر حرفی بزنی سیاسی برداشت میشه!
دلم برای همتون تنگ شده بود.از عکس گوشه ی راست وب گرفته تا دلم گرفته ی آخرش، همه و همه خاطره هستن
نمی دونم
چند وقتیه که حس وحال همیشگی رو واسه نوشتن ندارم، بیشتر ترجیح میدم بخونم
بگذریم.
اومدم که واسه عید وب تکونی کرده باشم
اگه وقت کنم بازم میام، کاره عقب افتاده دارم!
فعلا در پناه حق!
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
خواب عالم دگر چه طعمی دارد؟ این خواب هم عالمی دگرگونه دارد...! موج را که بینی، فقط صداها و سکوت هایش در تو غرق میشوند. این صداها، همان سایه ایست که من آن را بارها به دنبال قدم هایم شنیده ام، چه در ضیاء وچه در ابریترین آسمان شب بارها او را دیده و شنیده ام، اما جز با گوش و چشم، تاب لمس خنکای سکوتِ سایه گونَش را ندارم و چه نیک که قیاس قدرت دریا از ضعف کف موج های آن نیست. وجز این قیاس و این قدرت، کدام دریابان توان لمس طعم گس مرگ را دارد؟ دل به دریا باید زد، من که منم، دریابان نیستم پس چرا دل به کشتی یکی از همان شیرین ها نبستم؟ طاقت دوری ساحل همان انتظار دیدارساحل دیگری ست، پس باید منتظِر ماند و دل به یک شیرین بست تا راه بود و رونده
ژرفای دریا،
خشم و خروشش، بر ساحل میکوبد:
" که دریانورد!
بادبان پوسیده ی یک فرهاد
نیرزد
به این همه لیلی،
این همه شیرین،
گوش چشمانت را باز کن! "
و فریاد در فکر و دل محو میشود
به دنبالش
صدای پای، آب می آید...
صدای آب، فریاد، بود.
صدای پای، سایه ها. که از تعقیب من برآمده بودند
و بر بام همین فریاد
گم و تباه گشتند
و آب آرام میشود
و قدم ها ناپایدار
تا من و تو دل ببندیم
حال ما منتظِرو منتظَر میمانیم
خواب عالم دگر چه طعمی دارد؟
به مانند هرچه لیلی ست، شیرین شیرین!
آه از نوشتنگاهم!
شیشه ای پر گرد، با اکراه تکیه بر نوشتنگاهم دارد
من چه میدانستم روزی جعبه ای چرمی
خط سرخی میکشد بر کاغذ های کاهی ام
تیره تیره چون گرد، محو شده ام، ببینم...شاید جوهر بر جعبه ی چرمی
ریخته است!
وای از ساز زمانه، ای وای
دوان من بر گردون زمان دست میکشد
به باد بگویید هم سفرش میگردم
آخر صدای من غرق بغض هاست
بال میزد و میپرید یادش نبود مادرش چه گفت " تو خردی و کلان را تو ادراکی نیست، نگاهت حقیرست و وسعت باغ در آن نمیگنجد..." به هر سو نگاهی میکرد و لبخند رضایت شکوفه ی لب های شاپرک را رها نمیکرد. از پروانه های دیگر شنیده بود هرکس در باغ شیفته ی گلیست، شهد هر گل به مزاج یک شاپرک میسازد. تا نگاهش به باغ افتاد، ناگاه از اوج به زیر آمد، میخواست عاشق شود.هرچه زودتر عاشق میشد، سن عشقش بیشتر میبود. تصمیم خود را گرفته بود...و گل ها نیز آماده... شاپرک از شهد گلی چشید، به مزاجش خوش نیامد...رهایش کرد و خواست بپرد، اما... شاپرک گرفتار آمده بود...بال هایش اسیر بودند و او را فرار نداشت. کم کم طعم جدیدی در دهان احساس میکرد: طعم شیرین، طعم عادت... بال میزد و میخواست بگریزد اما طعم جدید او را نیز گرفتار کرده بود، نمیدانست بماند و شهد تلخ بنوشد یا برود و گلی نو بیابد. شاپرک فکر میکرد عاشق شده، آخر طعم تلخ را شیرین حس میکرد! نمیدانست چه و که او را گرفتار کرده، تنها میداست طعمی به دهانش شیرین آمده است!نگران بود، تصمیم گرفت بگریزد و عاشق نباشد اما آزاد بپرد. میخواست به مادر بگوید او گرفتار و عاشق شد اما با شجاعت گلش را رها کرد، میخواست بگوید نگاه کوچک او بود که باغ را به دلش نمایاند...تصمیم گرفت با گل خداحافظی کند و خود را آزاد کند. چشم هایش را بست، بعد با وقار به سمت گل برگشت و چشمانش را باز کرد... ... ... گلی ندید، تنها شاخه ای پر خار بال هایش را دریده بودند و طعمی از بوسه بر دهان شاپرک نشانده بودند.شاپرک از غصه اشکی ریخت و داد زد: رهایم کن مرا آزاد کن از بندت خار که طاقت اشک شاپرک را نداشت رهایش کرد و گفت: دوستت داشتم اما تو گل میخواستی، من همین خار میمانم تا کس نگوید از محبت خارها گل میشوند... شاپرک با زاوج گرفت و یاد حرف مادر افتاد: " تو خردی و کلان را تو ادراکی نیست، نگاهت حقیرست و وسعت باغ در آن نمیگنجد..." او سمت باغ را نیافته بود، پس چشمانش را بست تا مبادا راه خانه را نیز گم کند. او رفت و سالی از آمدن و رفتنش گذشت اما خار هنوز خار ماند و شاپرک هنوز چشم بسته در باغ به دنبال خانه میگردد!
پیش نوشت: شرم باد سالت عمرِ بی شرم، چه با حرص میگذری و میگذاری... نمی دانم اگر سبزه و ماهی نبودند، زندگی را که بر سفره ی هفت رنگ دل مینشاند! تبریک: خوشا نو بهاری...، بهاران نیز دگر بوی شکوفه ندارد، بس که از هر دری شکوفاندیم و شکاندیم، اما بهار چه گناهی دارد که با ما باید بگذرد؟ پس به افتخار بهار... نو آفریدگی: در افسانه های پیشین رسم است، آفرینش خدایش روزی مصور، ذوق محبتش را در گل وجود آدمی به تصویر کشید تنها خلا، بوی مستانه ی عدم سیب بود ...و خداوند آفرید حوا را از استخوان های پهلوی آدم، و نه از گل وجودش تا قول افلاطون تصدیق یابد. پی نوشت:سیر زندگی، راه خسته میطلبد. من راهی ام،اما هنوز در راه مانده ام، چه کس مرا پیموده است؟
زیر نوشت:
بچه که بودیم شوق عید و سال جدید همه ی همٌ و غممون بود، حالا که این همه همٌ و غم داریم، اندازه ی یه لباس
عید هم شوق نداریم.
چقدر بد که وقتی بزرگ میشم دیگه بچه نیستیم.
چقدر خوب که بزرگ میشیم و دیگه بچه نیستیم.
سال نوشت:
یک ثانیه:روز به شب، یک نفس: زندگی با مرگ، یک نگاه: نفرت تا...
فاصله ها چه اندک اند!
به فاصله ی یک"یا محول الحول والحوال..." سال نیز پایان میپذیرد.تقدیر را باید پذیرفت.
" به فاصله ها اعتنا کنیم... "
سال نو با تاخیر مبارک.
پیش نوشت:
به قول یکی از دوستانم، که حرفش خیلی روم اثر گذاشت (چون صداقت ازش میبارید)، چرا این همه درد؟
...و هنوز هم در میانی همه رنج ؟ همه درد؟
درد بیشتر سر سازگار دارد
ومن خو گرفته ام با آنچه نمی دانم
وهمان آغاز راه، سوی چشمانم گریخت
...حال من، گذشته ام را مینگرم...
باز هم می بویمت، میجویمت شیرین درد
می نالمت و می بالمت من گذشته ام
تو گذشته ام مرا!
نفس نفس بی درد
گویا سر به چشمه فروکنی:
رقص ماهی، آواز شقایق ، ناز و خرامیدن یک لاک پشت
نقطه ای کور بر بام آسمان یابی :
لخت گیسو به باد دهی، در اوج پاییزی ترین روزهای بهاران
سرگیجه های باد از میان انگشتران و انگشتان تر
کجا در میانی؟
پی نوشت:
دوست عزیز، تهدید لازم نبود(نمی خواد ازم فیلم و عکس بگیری) خودم پشیمونم.درستش میکنم همون چیزی و که امروز بهت گفتم!
لب به سخن باز کنم، از اندوه به میان می آید کلامم این دهان طعم چه گناه ها نچشیده است! شیرین ترین گناهم؟ شاید طالع آذر، ستاره ی ثور، قمر در عقرب باشند! اما؟ نه من ماه بودم و نه تو ستاره ی ثور... ما فقط یک ادعای آسمان بودیم.
با زحمت خودمو جلو میکشیدم.بالاخره حیاطو گذروندم و به پله ها رسیدم، آرزو میکردم برسم بالای پله ها تا خودمو تو آینه ببینم.میخواستم ببینم اون همه پریشونی چی سر صورتم آورده! دستمو به دیوار تکیه دادم، اما دیوار آخ هم نگفت! به قدم هام و موزونی پله ها نگاه میکردم.یاد قدم های وارفته اش افتادم.به آینه که رسیدم سرم پایین بود، میخواستم به اندازه ی کافی بهش نزدیک شم بعد با دقت نگاهش کنم،چهره ام بدجور منتظر بود.اما یه چیزایی نگاهم بهم میگفت.ولی هرچی باشه من کسی نبودم که تو آینه بود. سر کلاس رسیدم.یه دفعه نگاه خودم یادم اومد! ..."یعنی این راه کجا میره؟ "... ساعت مچیم رو که لای اون همه لباس زمستونی گم شده بود پیدا کردم و نگاهی بهش انداختم.نیم ساعتی از دیدنش بیشتر نمیگذشت.بدون اینکه فکر کنم به طرف در دویدم،وای! کیفم رو جا گذاشته بودم، میخواستم با سرعت برگردم که کیفو بردارم، زمین خوردم.اما مثل اول صبح هنوز هم اصلا هیچی برام مهم نبود. به اولین کسی که دیدمش گفتم: من برمیگردم خونه، وسایلمو جا گذاشتم. بعد بدون اینکه به جوابش گوش بدم پله هارو چندتا یکی پایین اومدم.همینطور میدودیم تا ماشین گیرم بیاد، انگار کسی دنبالم بود، مدام پشت سرمو با استرس نگاه میکردم، نمیدونستم چی تو سرمه! دلهره ی عجیبی داشتم، دوست داشتم به حال اون دختر، که بهانه بود، گریه کنم.و کردم! با صدای بلند گریه میکردم و میدویدم.برخلاف صبح، هیچی جلومو نمیگرفت.نه مه، نه بند کفشم، نه پیچ خیابون و نه هیچ دو نگاهی! دست بلند کردم و ماشین گرفتم.صندلی عقب نشستم و با هق هق به راننده اسم خیابونو گفتم.نگاه پر سوال راننده به آینه دوخته شده بود.یه دختر با وضع آشفته، صورت خونی، پر بغض...براش عجیب بود.دست هامو روهم گذاشتم، دستکش هام تو کلاس جا مونده بود، گرم نبودن.اما تو اون سرما هم نمیشد بگی سرد بود.راننده پرسید: خانم...م...م مشکلی پیش اومده؟ آروم و با صدای پرِ خَشَم گفتم: من نمی دونم، هیچی نمیدونم... بعد با صدای بلند گریه کردنمو ادامه دادم.همینطور خیابونارو میگشتیم...از بخت افتضاحم ترافیک بود.میگفتن تصادف شده.نمی تونستم صبر کنم. مثله دیوونه ها در ماشین و بازکردم و دویدم...راننده پیاده شد و داد زد: اه...!خانــــــــــوم؟ کرایه اش چی؟... اما من هرچی بهش نزدیک تر میشدم صداهای جدیدتری ازش به گوشم میرسید... "آخی! دختر بیچاره...ببین چقدر زخمی شده..." دختر بیچاره؟! محل تصادف خیلی شلوغ بود، کیفمو زمین انداختم و با چشم گریون و صورت خونی به طرف دختر میدویدم...هرکس جلوم بود و به طرفی هل میدادم..."تنهایی...غم...درد...شک...خدا..."وقتی بهش رسیدم بهم نگاه میکرد.انگار منتظرم بود... منو میشناخت، نگاهش برام آشنا بود. اون همون دختر توی آینه بود...بغلش کردم...نای حرف زدن نداشت...فقط با همون صدای گرفته اش، بریده بریده گفت: "گناه من چی بود، نمیدونم...همه فکر میکنن من... دیوونه ام...نمیدونم چرا خدا کمکم نمیکنه...شاید چون...من...من... فقط یه "مه گرفته" ام.
سرشو روی بازوهام رها کردو...انگار منتظرم بود...:
دلبرم عزم سفر کرد خدارا یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
بند کفشم زیر پام موند و زمین خوردم.با عجله خودم رو مرتب کردم، اما تا سر بلند کردم تو اون خیابون جز یه درخت بلاتکلیف و که با چشمای خمار بهم زل زده بود چیز دیگه ای ندیدم.ناخودآگاه زدم زیر گریه! حس خیلی بدی داشتم، مثل وقت هایی که نمیخندیدم. بلند شدم و تو دلم به خودم لعن و نفرین میفرستادم که اگه بند کفشم رو بسته بودم...مادرم راست میگفت که خیلی تنبلم. دستکش دست چپم رو درآوردم و با حرص و عصبانیت لباس هامو تکوندم.بلند شدم و خودم رو به ایستگاه رسوندم.سر ایستگاه همش ذهنم درگیر اون دختر بود.حس میکردم چیزی پیشم جا گذاشته و من حتما و باید اونو بهش برسونم.تو اون مه غلیظ چشم دوخته بودم به آسمون، آسمون هم نگاه نگران داشت. انگار همه ی آسمون و زمین دست به دست هم داده بودن تا یه چیزیو به من بفهمونن. من هم خودمو بد جور به نفهمی زده بودم.سرویس آموزشگاه با تاخیر به ایستگاه رسید، که اینم دلیل دیگه ای بود تا من واقعا بفهمم امروز همه ی خیابونا یه طرفه است! طبق معمول صندلی جلو جای من بود، صدای دختر از ذهنم لحظه ای دور نمیشد:"تنهایی...غم...درد...بی هدفی...شک...خدا..." کلماتش با ناخن روی مغزم برنامه های روزانه ام رو یادداشت میکرد.مه حسابی روی حال و هوام اثر گذاشته بود.انگار تو دریای افکارم یه جور دریا زده شده بودم، یا شاید تو اون مه سنگین، مه گرفته شده بودم.تو ماشین سرمو به شیشه تکیه دادم و ترجیح دادم از دیدن اون همه نگاه، که افکار دو چشم هم تو اون نگاه ها فرق داشت،صرف نظر کنم.
"چقدر تنهام...خدایا...چرا خدا بودنت رو بهم نشون نمیدی؟...خدایا کجا برم؟..." حرف هاش کم کم برام داشت آشنا میشد، همینطور صداش.وای که من عاشق صدای "محمد رضا اشعری"ام! تو اون همه فکر و خیال صداش برام شده بود مامن! چشمام و باز کردم و ناچار نگاهم به بیرون افتاد. در خرابات مغان نور خدا میبینم این عجب بین که چه نوری ز کجا میینم فقط خورشید مثل همیشه بود، اما حیف که من پرنده نبودم.اما برای من همیشه خوب بودن مژده بود. یعنی الان اون دختر کجا بود؟ یعنی تا حالا خدا بودن خدا رو دیده؟ کاش ببینه! مثل مادر نگرانش بودم.اما...مادرش؟ به آموزشگاه که رسیدم چشمم به امام زاده ی پشت مدرسه افتاد.همه ی اینا اتفاق بود، اما نه تصادفی... ..."یعنی این راه کجا میره؟ "... نکنه حکایت دختر "اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار" بود؟ زیر نوشت:
" محمد رضا اشعری"، از گویندگان رادیو.
شعر از خواجه حافظ شیرازی.





